امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

امیرعباس معجزه زندگی مامان وبابا

ورود به دنیایی جدید

می نویسم به سلامتی مادرم که بخاطر من شکمش را بزرگ کرد، بخاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کرد، بخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار من عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد، بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.
6 آبان 1391

نوروز سه نفری مشترک سال 91

نازگل مامان عید امسال حس عجیبی داشتم .باور نمی کردم چرا که جانداری در جان من یا مقلب القلوب و...میگفت.حسه خیلی خوب و وقشنگیه .ازخدا شاکرم که عزیزی چون تو به ما داده.امسال عید در تبریز کنار تمام خانوادهایمان بودیم .راستش ازجایی هم ناراحتم چون اولین عید هست که مامان بزرگم کنارم نیست.خیلی دلم براش تنگ شده. عزیزم عیدت مبارک .
6 آبان 1391

عزیزم ورودت به سال 91را تبریک میگم.

  میدونم خیلی نزدیکه ... میدونم الکی بهونه میگیرم تو نمیدونی چقدر برام مهمی تو نمیدونی چقدر به من نزدیکی مثل خدا درون من هستی . نزدیک تر از رگ های تنم یه حرف هایی داشتم برات بنویسم حرفم نمیاد دوست دارم اگه یه روزی نبودم که خودم برات بگم بیای اینجا بخونی که برای مامان چقدر مهمی بدونی که من کی هستم و دوست دارم تو کی بشی تو یک انسان متفاوت - نسل متفاوت - موجود مستقل با ژن ها و کروموزوم و اثر انگشت متفاوت ماهیت متفاوتی در من... از من تا من بیام سر از معجزه تولد در بیارم این 9 ماه تموم میشه چه احمقانه به دو کلاس دانش بشریت مغرور میشیم خدا کجاست و ما کجاییم ما هنوز در اول وصف تو مان...
2 آبان 1391